تبليغاتX
چشمهاي نمناك
چشمهاي نمناك
ادبي هنري
 

 

نوشته شد بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم .

 وانگهی روزی رسید و تنها از همان کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره بدنبال چه گشتم ؟

ناگهان یادم آمد که کسی را دارم که مرا دوست می دارد

 از قضا یاد او آرامش جانم بود

بدون لحظه ای درنگ به روح مرحوم آن نویسنده گفتم

من نیازی به آن ندارم که شب و مهتاب و کوچه خاطره جمع شوند تا دوباره همان عاشق سابق باشم .

شب و مهتاب من

آن خاطره زیباست که از کوچه ذهن خود من میگذرد .


 

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 0:22 |
تسبیح

 

من كه تسبيح نبودم، تو مرا چرخاندي

مشت بر مُهره تنهايي من پيچاندي

 

مُهره دستان تو دنبال دعايي مي گشت

بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي

 

ذكرها گفتي و برگفته خود خنديدي

از همين نغمه تاريك مرا ترساندي

 

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

 بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

 

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي

 

قلب صد پاره من مُهره صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 

جمع كن: رشته ايمان دلم پاره شدست

من كه تسبيح نبودم، تو چرا چرخاندي؟

 

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:8 |

 

 

هيچكي از رفتن من غصه نخورد

هيچكي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم كسي غصش نگرفت

وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد

دل من مي خواست تلافي بكنه

پس چه شه هيچ كسي عاشقم نكرد

وقتي رفتم نه كه بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي ام آفتابي بود

اگه شب ميرفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

دم رفتن كسي گفت سفر بخير

كه واسم غريب ونا شناخته بود

اما اون وقتي رسيد كه قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود...

چهره هچكسي پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

كسايي كه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مرده بودن...

 

وقتي رفتم كسي غصش نگرفت

وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد

دل من مي خواست تلافي بكنه

پس چه شه هيچ كسي عاشقم نكرد...

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 21:55 |

 

 

چگونه از من دور میشوی وقتی هنوز دلتنگی را از وجودم پاک نکردی؟چگونه ؟

 آن زمان که دستانم را میان دستانت میفشاری آتشی از درون وجودم زبانه میکشد
و آوایی فریاد میزند آیا تو میشنوی؟ او را میبینی؟ او تو را میخواند،
با هزاران هزار کلمه واژه ی آشنایی را فریاد میزند
میدانم که میدانی میدانی چقدر دلم برایت تنگ میشود
وقتی با نگاهت مرا بدرقه میکنی.
میدانی چقدر تمنای گرمای دستانت را دارم.
میدانم روحت را به من میسپاری
وقتی کنارت هستم.
آن را از من دریغ مکن.
آغوشت ،
دستانت ،
نگاهت ،
حرم نفسهایت ، هستی ام را از من مگیر. دیگر برای گریستن تردید ندارم.
دلتنگی برای تو آنقدر وسیع است که بهانه ی خوبیست
برای گریه های شبانه ام، دستی بروی بالشتم که بکشی
خیسی اشک های دیشبم را حس میکنی.
میدانم که میدانی. تو همه را میدانی.
تو از تمام نهان وجودم آگاهی.
میدانی که دروغگوی خوبی نیستم. کاش میتوانستم کمی دروغ بگویم،
آنوقت دیگر وقتی به چشمانت نگاه میکردم اشکم سرازیر نمی شد،
آنوقت وقتی حالم را میپرسیدی
میتوانستم بگویم خوبم.
خیلی

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 15:5 |

 

                                                    هوس

 

براي من نوشته گذشته ها گذشته

تمام قصه ها هوس بود

براي او نوشتم براي تو هوس بود

ولي براي من نفس بود

كاشكي خبر نداشتي ديونه نگاتم

يه مشت خاك ناچيز افتاده اي به زير پاتم

كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم

كاشكي نگفته بودم

تا وقت جون دادن باهاتم

تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته هر چي بود تموم شد

نوشتم عمر من حروم شد

نوشته رفتي ز يادم

نوشتم شمع رو به بادم

نوشته در دلم هوس  مرد

نوشتم دل توي قفس مرد

كاشكي نبسته بوده  زندگيمو به چشمات

كاشكي نخورده بودم به سادگي فريب حرفات

لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم

به اين دل ديونه راه گريزو ساده بستم

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 13:38 |
دلیل رفتنت
نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری

چشمای من خشک شد به در از تو نیومد خبری

حالا کی بی وفاتره

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد

تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد

حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی سه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش میمیرم

فقط خدا ازت میخوام دست توی دستاش بزارم

جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم

چرا دیگه نگاه اون چنگی به دل نمیزنه

می گن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه

ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم

یا سر رو شونت بزارم

اسم تو رو صدا کنم

تو هم منو بزار برو

اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه کیو دارم

دلیل رفتنت چی بود

اون که نخواست پیشم باشی

باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو

 جواب قلبمو بده

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:51 |
تارو پود هستی ام بر باد رفت

اما نرفت عاشقی ها از دلم

دیوانگی ها از سرم

 

تا به تو تکیه کردم

پشتمو خالی کردی

رسم دل شکستنو

بدجوری حالی کردی

بیا ببین چه خستم

غمین و دل شکستم

کوه غرور بودم

حالا به خاک نشستم

خیال می کردم تو برام پشت و پناهی

با این همه خستگی هام

یه تکیه گاهی

چه آرزو هایی که بر تو بستم

بلور قلبمو به پات شکستم

دیگه امروز دیدنت خواب و خیال

عشق تو دوباره داشتن

حالا امید محال

 

 

 

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 16:58 |
گلایه

من گلایه ای نکردم

مگه اشکامو ندیدی

چرا رفتی و نمومدی

من گلایه ای نکردم

بغض شکستمو ندیدی

صدای خستمو نشنیدی

زانو زدم پیش چشمات

التماسمو ندیدی

رسیدم به آخر خط

پلکای خستمو ندیدی

چرا رفتی چرا رفتی

من گلایه ای نکردم

بزار دستاتو بگیرم دم آخر

راحت بمیرم

سهم من نبود که بی تو توی تنهایی بمیرم

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 16:34 |

از عشق تو آواره هر كوي و خيابون

مجنون شدم و زدم به هر دشت و بيابون

تنها با تو سازمو اين دو چشم گريون

خدا جون

ميبينم كه همه ناز ميكنن با عاشقاشون

مث گربه مي چرخندو مي پيچن تو پاهاشون

يا كه اشك ميريزن زار ميزنن تو بغلاشون

شايد ناز بخوان دست بكشن روي موهاشون

تو كه ناز ميخري دست ميكشي روي موهاشون

اي خدا ، اي خدا

چرا موندم از تو جداااا

تو كجايي و من كجا!

تو خدا، من كجا،اي خدا

من چي هستم،هر چي هستم،

بدون عاشق عشق تو هستم

از تو هستم،بت پرستم،يا كه مستم،از تو مستم

دل به عشق روي تو بستم

تو رفيقي ،تو عزيزي،

بپرس چرا اشك مي ريزي

بپرس كه از كي مي گريزي

بپرس به دنبال چه چيزي

جز خدا

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 19:25 |
دخترا درباره پسراچی می گن؟

-آنچه بين اكثر زنها و خوشبختي فاصله مي اندازد يك مرد است.

                                             (گلوريااساينم) نويسنده امريكايي

- مردها هميشه همه چيز را مي دانند، صرف نظر از اينكه چقدر احمق،بي تجربه،متكبر و يا نادان باشند 

                                              (آندرادوركين) فمينيست امريكايي

-ظاهراً مردها نمي توانند با زن ها احساس برابري كنند.آنها ناچارند تصور كنند برتر از زن ها هستند وگرنه احساس حقارت مي كنند.

                                             (مريلين فرنچ)نويسنده امريكايي

-زن ها بايد بفهمند كه انتقاد شديد از مرد و يا تنفر از او در واقع يك نوع ضعف است.آنها بايد بفهمند وقتي مردي را مجبور مي كنند جلويشان زانو بزند با اين كار قدرتمند نمي شوند.

                                            (تري آمس)خواننده امريكايي

-من انكار نمي كنم كه زن ها احمق هستند. خداوند بزرگ زن را  طوري آفريده كه با مرد جور باشد

                                           (جورج اليوت)رمان نويس انگليسي

-زني كه براي جلب مرد به غرور او متوسل مي شود شايد بتواند او را تحريك كند.زني كه دل مرد را به سوي خود مي كشاند شايد بتواند او را مجذوب خودش كند. اما در اين ميان زني مي تواند مرد را لز آن خود كند كه ذوق و استعدادهاي او را تقويت كند.

                                          (هلن رولند)نويسنده انگليسي-امريكايي

-مردها ميگويند خيلي دوست دارند زن به خودش متكي باشد و احساس استقلال كند،در صورتي كه در عمل،حتي لحظه اي را براي ويران كردن خشت به خشت اين ويژگي تلف نمي كنند.

                                         (كانديس برگن)هنرپيشه هلندي

-ازدواج كردن با يك مرد مثل خريد چيزي است كه بارها در ويترين تماشايش كرده اي و از آن خيلي خوشت آمده. وقتي با‏لاخره آن را مي خري و به خانه مي آوري خوشحال هستي اما متوجه مي شوي كه با ساير وسايل خانه چندان هماهنگ نيست.

                                         (آنجلينا جولي)خواننده امريكايي

-مرد ها در زندگي بيشتر دنبال اين هستند كه احمقي پيدا شود و به آنها بگويد عاقل هستند.                                             (جورج اليوت)رمان نويس انگليسي

-پشت سر هر مرد موفقي زني حيرت زده ايستاده.

                                         (ماريون پييرسون)همسر نخست وزير امريكا

-مرد مودب و متشخص كسي است كه با خوشرويي مخالفتش را بيان كند.

                                          (ناشناس)

-مردها واقعاً دشمن ما نيستند.آنها قربانياني هستند كه از يك احساس مبهم مردانه و از مد افتاده رنج مي برند،همان احساسي كه در گذشته وقتي خرسي براي كشتن وجود نداشت باعث مي شد بي خود و بي جهت احساس بي لياقتي به آنها دست بدهد.

                                          (بتي فريدن)اصلاح طلب و فمينيست امريكايي

-مردها متجاوزند.آنها با چشم شان،قوانينشان و زبانشان به ما تجاوز مي كنند.

                                          (مريلين فرنچ)نويسنده امريكايي

-هر مردي نياز به 2 زن دارد:يك زن كه سوي خوب،ويژگي هاي برتر و سرشت والاي او را تقويت كند و زن ديگري كه به او كمك كند تا اين جنبه ها را فراموش كند.

                                          (هلن رولند)نويسنده انگليسي-امريكايي

-رفتار هيچ مردي نسبت به زن، خود خواهانه تر،پرخاشگرانه تر و توهين آميز تر از مردي نيست كه مدام نگران اين است كه نكند به مرد بونش اهانت بشود.

                                          (سيمون دوبووار)نويسنده فرانسوي

-خيلي از مرد هاي باهوش را مي بينيد كه زن هاي كودني دارند، اما به ندرت زن باهوشي را مي بينيد كه شو هر كودني داشته باشد.

                                         ( اِريكا ينگ)نويسنده و فمينيست امريكايي

-براي خيلي از مردها زندگي كردن با يك زن موفق كار سختي است،به نظر مي رسد آنها از چنين زن هايي خيلي بدشان مي آيد. تعداد مردهايي كه آنقدر سخاوتمند باشند كه قدرت پذيزش موفقيت زنشان را داشته باشند بسيار كم است.

                                         (شرلي باسي)خواننده انگليسي

-درست است كه خدا مرد ها را قوي تر از زنها آفريده ولي به اين معني نيست كه آنها قطعاً با هوش تر هم هستند. خدا به زن ها شم و حس زنانه داده است كه اگر بتوانند از تركيب اين دو به خوبي استفاده كنند،به راحتي مي توانند ذهن هر مردي را كه من تا به حال ديده ام مختل كنند.

                                        (فارا فاست)هنرپيشه امريكايي

-كلاً زن ها از مر ها برترند. من به هيچ وجه معتقد نيستم ما با هم برابريم

                               (خــــــــــــودم)

                                

|+| نوشته شده توسط عاشق تنها در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 13:37 |